
با عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا س این غزل
را تقدیم به بی بی مظلومه مان می کنم .
انشاءالله که مورد قبول ایشان باشد !
شما ز روز ازل زیر یک عبا بودید
به درد و محنت و اندوه مبتلا بودید
زمان وحی به ختم رُسُل یقین دارم
که چهارده تن تان داخل حراء بودید
گزافه نیست بگویم که روز عاشورا
سرِ حسین نبود ؛ آن خودِ « شما » بودید
*
علی فتاد به خاک و حسن به خون افتاد
شما میان زمین و هوا رها بودید
کبود کرده چنان روی پرنیانت را
که مثل شاخه گلی زیر دست و پا بودید
فقط برو به ابابیل های مکه بگو :
که کعبه سوخت در آتش ، شما کجا بودید ؟
21/1/1391
بسم الله
عباس زلالی زمزم
صفای مروه
عطش اسماعیل
و جهاد نفس در رمیجمرات است
که بی عشق او کعبه دل حاجی ندارد
مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
تشنه می خواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند دریا را
کوفه شد علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تا خجالت بکشد سرخ شود چهره آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش آب کند دریا را
آب مهریه گل بود و الّا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را !!!
مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را...
(سید حمیدرضا برقعی)
بسم الله
برای انسانی که قانع است حتی یک گل هم میتواند بهار باشد
دیر آمدم کنار تو هر بار (بارها )
گرد و غبار مانده فقط از سوارها
رد تو را گرفتم و تا نیزه آمدم
پیچیده بود بر تنِ نی ، زلف یارها
گویی که آب ، با لب تو غسل کرده بود
تعظیم کرده اند تو را آبشارها
یک سیب سبز ، مانده هنوز از صبوری ات
افتاده روی دامن سرخ انارها
یک سمت لشکر عطش ، آن سمت آتش است
لب های پاره را بنگر روی دارها
آنجا که نَقل بلبل و ناز قناری است
ناگاه نعره می زنند تو را قارقارها
لعنت به « من » نه « لعن جمیعا » که گفته اند
جز گریه نیست عاقبت سوگوارها !
15/11/1390
حسین شیردل
آهستـــــــــه
فتــــح کرده ای
با چشمهایت
هرچـــه داشته ام را
حالا
تمام جهــــــان من
مستعمره ی توست
تاريخ مي گويد كه: حضرت عباس(ع) وقتي وارد شريعه
فرات شد، اسبش هم با همه تشنگي كه به طور طبيعي داشت،
ابتدا از خوردن آب خودداري مي كرد. اسب، باهوش
است و شايد به دليل همين هوش، عرب اين حيوان را
«فرس» مي نامد. اين حيوان خوب مي فهميد كه راكبش آب
نمي خورد و فضا، فضاي جنگ است؛ هياهو و كشتار و
شهادت را مي ديد و بر سياق ذات هوشي اش حوادث را
پيش بيني مي كرد و مي فهميد. بنابراين رغبتي به خوردن آب
از خود نشان نمي داد اسب مي فهميد كه نبايد
غفلت كند؛ ولي با كمال تأسف، تاريخ در اين باره در توضيح
جوانمردي سپهسالار كربلا، غافلانه نقض غرض كرده و
حقيقتي لطيف را در قالب يك وهم تاريخي جلوه مي دهد؛
زيرا با مراجعه به شخصيت حضرت باب الحوائج
عباس بن علي(ع) و وفاداري و ارادت ورزي اش،
به خوبي د رمي يابيم كه او نه تنها غافلانه و از سر سهو
هم يك لحظه از دايره وفا خارج نگشت؛ بلكه از سر
جوانمردي وقتي ديد حيوانش هم حرمت گرفته و تشنگي
را تحمل كرده، دست به زير آب برد و آب را نزديك
دهان خود نمود تا حيوان فريب اين حركت را بخورد و
درآسودگي آب بياشامد. و اين، به طور دقيق عين نكته سنجي
حضرت ابوالفضل (ع) است كه در تمامي زواياي حوادث،
ريز و درشت، غفلت نكرده و در حساس ترين لحظات
جاي خالي و ناتمام باقي نگذارده است. تنها در اين صورت
است كه راز وفاداري حضرت عباس (ع) به عنوان بارزترين
چهره او آشكار مي گردد و وجود مقدسش را براي هميشه
سرخيل مريدان عالم قرار مي دهد.
بسم الله
حلموا فما ساءَت لهم شيمُ **** سمحوا فما شحّت لهم مننُ
سلموا فلا زلّت لهم قــــدمُ **** رشدوا فلا ضلّت لهم سننُ
معجزه ای که مولا علی در این دو بیت آفریده این است
که این دو بیت در مدح یک گروه از مردم است اما اگر همه
کلمات این دو بیت را دقیقا بر عکس یعنی از چپ به راست
بخوانیم شعری کاملا در ذم قومی دیگر مشاهده خواهیم کرد
که در کمال تعجب کلامی مقفا نیز هست.
مننٌ لهم شحّت فما سمحوا **** شيمٌ لهم ساءَت فما حلموا
سننٌ لهم ضلّت فلا رشدوا **** قدمٌ لهم زلّت فلا سلمــــوا
شعر اول ، در مدح :
آنان بردباری پیشه کردند بنابراین هیچ یک از خصلت
های آنان بد نبود
و بخشایش را پیشه خود کردند بنابراین خلق همواره منت دار
آنان بودند و هیچ گاه از بخشش آن ها کم نشد
آنان درستکار بودند به همین سبب هیچ گاه
پایشان نلغزید
و چون در راه درست بودند هیچ گاه گمراه نشدند
شعر دوم ، در ذم :
آنان همواره بر خلق منت می گذاشتند بنابراین هیچ گاه
نتوانستند بخشنده باشند
خصلت های آنان همواره ناپسند بود به همین سبب
هیچ گاه نتوانستند بردباری پیشه کنند
در راه گمراهی قدم زدند به همین سبب هیچ گاه
رستگار نشدند
پاهایشان می لغزید به همین سبب هیچ گاه طریق
درستکاری را طی نکردند
محال است دوست را سرزنش کنم
تنها چیزی که می توانم گفت این است که دوستم را دوست می دارم
این سخن ، در اوج زیبایی است
محال است که زیبایی غیرواقعی و خیال انگاشته شود
یا علی مدد
یا ذبیح العطشان ادرکنی
سلام علیکم
از همه ی بزرگواران بخاطر اشتباهی که در
آدرس وبلاگ رخ داد عذر خواهی می کنم !
کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
تاکوش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف
کیست این راز پریشانی من، در موهاش
تکیه گاه سر شوریده من، بازوهاش
کیست این عطر غزل میوزد از پیرهنش
ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش
این که میخندد و میخواند و میرقصد و مست
می رود بوی خوش پیرهنش دست به دست
ناز پرداز همه ناز فروشان زمین
ساقی اما، ز همه تشنه لبان تشنه ترین
نشأت افزای دل و جان خماران مستیش
دستگیر همه ی خسته دلان بی دستیش
کیست این سروقدِ تشنه لبِ مشک به دوش؟
اینکه بی اوست چراغ شب مستان خاموش
اینکه آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است
کیست این شب همه شب ماه شب چارده است؟
گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست
حتم دارم که به جز ماه بنی هاشم نیست
"دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام زار و پریشان که مپرس"
شاعر:بیابانکی
![]()
یا ذبیح العشان ادرکنی

